ميمه اي ها

غربت عوالم خودش را دارد. از دلتنگي معمولي شروع مي شود تا  هجوم خاطراتي كه سراسر دل را پر مي كند. اكنون به اين درد گرفتاريم. هر ازچندگاهي به خود سرمي زنيم و از موضع عافيت، افكاري رنگارنگ را از خود بر جا مي گذاريم. شروع کردم این نوشتار را در پرشين بلاگ در تابستان سال 83 و ادامه آن در همین جا.
علی وطن خواه
گرامي باد ياد شهیدان احمد و محمودنیکونام، مصطفی و هوشنگ شبان، اصغر، محمود، رضا،حمید، علیرضا ایراندوست، بیکی حسن، بیکیان،محمدرضازمانی،خادم ،اصغریان ،رامین شهیدی، جعفری،خوبان، حسین،مهدی و محمدرضا اسماعیلی، کاشي پز، بیژن ظهرابی، معینیان، پهلوان،مسافری، متقی، توکل، اسد،رمضانزاده، ابرام، شهیدان هاشمی و هاشمیان،سراجی، محمودی ، واحدی ، نادیان، دستبرد، بیگلری و زاهدی

آخرین کلمات یک پلیس : شیش بار شلیک کرده ، دیگه گلوله نداره !

آخرین کلمات یک ملوان : من چه می دونستم که باید شنا بلد باشم !

آخرین کلمات یک چترباز : پس چترم کو ؟!

آخرین کلمات یک سرباز تحت آموزش هنگام پرتاب نارنجک : گفتی تا چند بشمرم ؟!

آخرین کلمات یک جلاد : ای بابا ، باز تیغهء گیوتین گیر کرد !

آخرین کلمات یک جهانگرد در آمازون : این نوع مار رو میشناسم ، سمی نیست !

آخرین کلمات یک خبرنگار : بله ، سیل داره به طرفمون میاد !

آخرین کلمات یک خلبان : ببینم چرخها باز شدند یا نه ؟

آخرین کلمات یک داور فوتبال : نخیر آفساید نبود !

آخرین کلمات یک دربان : مگه از روی نعش من رد بشی !

آخرین کلمات یک دوچرخه سوار : نخیر تقدم با منه !

آخرین کلمات یک دیوانه : من یه پرنده ام !!!

آخرین کلمات یک شکارچی : مامانت کجاست کوچولو ؟!

آخرین کلمات یک غواص : نه این طرفها کوسه وجود نداره !

آخرین کلمات یک فضانورد : برای یک ربع دیگه هوا دارم !

آخرین کلمات یک قصاب : اون چاقو بزرگه رو بنداز ببینم !

آخرین کلمات یک قهرمان : کمک نمیخوام ، همه اش سه نفرند !

آخرین کلمات یک کارآگاه خصوصی : قضیه روشنه ، قاتل شما هستید !

آخرین کلمات یک کامپیوتری : هارددیسک پاک شده است !

آخرین کلمات یک گروگان : من که میدونم تو عرضه ی شلیک کردن نداری !

آخرین کلمات یک متخصص آزمایشگاه : این آزمایش کاملاً بی خطره !

آخرین کلمات یک متخصص خنثی کردن بمب : این سیم آخری رو که قطع کنم تمومه !

 آخرین کلمات یک معلم رانندگی : نگه دار ! چراغ قرمزه !

آخرین کلمات یک ملوان زیردریایی : من عادت ندارم با پنجره بسته بخوابم !

+  نوشته شده در  ۱۳۸۹/۰۸/۳۰ساعت   توسط علی وطن خواه   | 
اگه کمی و فقط کمی بخواهیم از زندگی لذت ببریم و نگاهمان را کمی بهتر کنیم بسیاری از لذت ها نه وقت زیادی می‌خواهد و نه پول زیادی. پس منتظر تغییرات زیاد در یه روزی که معلوم نیست کی باشد نباشیم ... در کوچکترین اتفاقات عظیم ترین تجارب بشر نهفته است . باور کنید ...


 1-  گاهی به تماشای غروب آفتاب بنشینیم.

2 - سعی کنیم بیشتر بخندیم.

3-  تلاش کنیم کمتر گله کنیم.

4 -  با تلفن کردن به یک دوست قدیمی، او را غافلگیر کنیم.

5 - گاهی هدیه‌هایی که گرفته‌ایم را بیرون بیاوریم و تماشا کنیم.

6 -  بیشتردعا کنیم.

7 - در داخل آسانسور و راه پله و... باآدمها صحبت کنیم.

8-  هر از گاهی نفس عمیق بکشیم.

9-  لذت عطسه کردن را حس کنیم.

10-  قدر این که پایمان نشکسته است را بدانیم.

11-  زمزمه کنیم و آواز بخوانیم.

12- سعی کنیم با حداقل یک ویژگی منحصر به فرد با بقیه فرق داشته باشیم .

13-  گاهی به دنیای بالای سرمان خیره شویم.

14-  با حیوانات و سایر جانداران مهربان باشیم.

15-  برای انجام کارهایی که ماهها مانده و انجام نشده در آخر همین هفته برنامه‌ریزی کنیم!

16-  از تفکردرباره تناقضات لذت ببریم.

17-  برای کارهایمان برنامه‌ریزی کنیم و آن را طبق برنامه انجام دهیم. البته کار مشکلی است!

18-  مجموعه‌ای از یک چیز (تمبر، برگ، سنگ، کتاب و... )برای خودمان جمع‌آوری کنیم.


19-  در یک روز برفی با خانواده آدم برفی بسازیم.

20-  گاهی در حوض یا استخر شنا کنیم، البته اگر کنار ماهی‌ها باشد چه بهتر.

21-  گاهی از درخت بالا برویم.

22-  احساس خود را در باره زیبایی ها به دیگران بگوئیم.

23-  گاهی کمی پابرهنه راه برویم!.

24-  بدون آن که مقصد خاصی داشته باشیم پیاده روی کنیم.

25-  گاهی نیمه شبها از خواب بیدار شویم و از خدا بخاطر نعمتهایش تشکر کنیم

26-  در جلوی آینه بایستیم وخودمان را تماشا کنیم.

27-  سعی کنیم فقط نشنویم، بلکه به طور فعال گوش کنیم.

28-  رنگها را بشناسیم و از آنها لذت ببریم .

29-  وقتی از خواب بیدار می‌شویم، زنده بودن را حس کنیم.

30-  زیر باران راه برویم.

31-  کمتر حرف بزنیم و بیشترگوش کنیم ..

32-  قبل از آن که مجبور به رژیم گرفتن بشویم، ورزش کنیم و مراقب تغذیه خود باشیم .

33-  چند بازی و سرگرمی مانند شطرنج و... را یاد بگیریم.

34-  اگر توانستیم گاهی کنار رودخانه بنشینیم و در سکوت به صدای آب گوش کنیم.

35-  هرگز شوخ طبعی خود را از دست ندهیم.

36-  احترام به اطرافیان را هرگز فراموش نکنیم.

37-  به دنیای شعر و ادبیات نزدیک تر شویم.

38-  گاهی از دیدن یک فیلم در کنار همه اعضای خانواده لذت ببریم.

39-  تماشای گل و گیاه را به چشمان خود هدیه کنیم.
40-  از هر آنچه که داریم خود و دیگران استفاده کنیم ممکن است فردا دیر باشد
+  نوشته شده در  ۱۳۸۹/۰۸/۲۷ساعت   توسط علی وطن خواه   | 
+  نوشته شده در  ۱۳۸۹/۰۸/۲۵ساعت   توسط علی وطن خواه   | 
تابناک

.........................
اوایل جنگ بود و ما با چنگ و دندان و با دست خالی با دشمن تا بن دندان مسلح می جنگیدیم. بین ما یکی بود که انگار دو دقیقه است از انبار ذغال بیرون آمده بود! اسمش عزیز بود. شب ها می شد مرد نامرئی! چون همرنگ شب می شد و فقط دندان سفیدش پیدا می شد. زد و عزیز ترکش به پایش خورد و مجروح شد و فرستادنش به عقب.

يك روز یاد عزیز افتادیم. قصد کردیم به عیادتش برویم. با هزار مصیبت آدرسش را در بیمارستانی پیدا کردیم و چند کمپوت گرفتیم و رفتیم به سراغش. پرستار گفت که در اتاق 110 بستري است. اما در اتاق 110 سه مجروح بستری بودند. دوتایشان غریبه بودند و سومی سر تا پایش پانسمان شده بود و فقط چشمانش پیدا بود. دوستم گفت: «اینجا که نیست، برویم شاید اتاق بغلی باشد!»

یک هو مجروح باند پیچی شده شروع کرد به ول ول خوردن و سر و صدا کردن. گفتم: «بچه ها این چرا این طوری می کنه؟ نکنه موجیه؟»
یکی از بچه ها با دلسوزی گفت: «بنده خدا حتما زیر تانک مانده که این قدر درب و داغون شده!»

پرستار از راه رسید و گفت: «عزیز را دیدید؟»
همگی گفتیم: «نه کجاست؟»
پرستار به مجروح باندپیچی شده اشاره کرد و گفت: «مگر دنبال ایشان نمی گردید؟»
همگی با هم گفتیم: «چی؟ این عزیزه!؟»

رفتیم سر تخت. عزیز، بدبخت به یک پایش وزنه آویزان بود و دو دست و سر و کله و بدنش زیر تنزیب های سفید گم شده بود. با صدای گرفته و غصه دار گفت: «حالا مرا نمی شناسید؟»
یهو همه زدیم زیر خنده. گفتم: «چرا اینطور شدی؟ یک ترکش به پا خوردن که اینقدر دستک دنبک نمی خواهد!»
عزیز سر تکان داد و گفت: «ترکش خوردن پیش کش. بعدش چنان بلایی سرم آمد که ترکش خوردن پیش آن ناز کشیدن است!»

بچه ها خندیدند. آنقدر به عزیز اصرار کریم تا ماجرای بعد از مجرویتش را تعریف کند. آهي كشيد و گفت: «وقتی ترکش به پام خورد مرا بردن عقب و تو یک سنگر کمی پانسمانم کردند و رفتند بیرون تا آمبولانس خبر کنند. تو همین گیر و دار یه سرباز موجی را آوردند انداختن تو سنگر. سرباز چند دقیقه ای با چشمان خون گرفته برّ و برّ مرا نگاه کرد. راستش من هم حسابی ترسیده بودم و ماست هایم را کیسه کرده بودم. سرباز یهو بلند شد و نعره ای زد: عراقی پست می کشمت!
چشمتان روز بد نبینه، حمله کرد بهم و تا جان داشتم کتکم زد. حالا من هر چه نعره می زدم و کمک می خواستم کسی نمی آمد. سربازه آنقدر زد تا خودش خسته شد و افتاد گوشه ای و از حال رفت. من فقط گریه می کردم و از خدا می خواستم که به من رحم کند و او را هر چه زودتر شفا دهد....»

بس که خندیده بودیم داشتیم از حال می رفتیم. دو مجروح دیگر هم روی تخت هایشان دست و پا می زدند و کر کر می کردند.

عزیز ناله کنان گفت: خنده داره؟ تازه بعدش را بگویم. يه ساعت بعد به جای آمبولانس یه وانت آوردند و من و سرباز موجی را انداختند عقبش و تا رسیدن به اهواز یه گله گوسفند نذر کردم دوباره قاطی نکند. تا رسیدیم به بیمارستان اهواز دوباره حال سرباز خراب شد. مردم گوش تا گوش دم بیمارستان ایستاده بودند و شعار می دادند و صلوات می فرستادند. سرباز موجی نعره زد و گفت: «مردم این یک مزدور عراقی است. دوستان مرا کشته!» و باز افتاد به جانم. این دفعه چند تا قل چماق دیگر هم آمدند کمکش و دیگر جان سالم در بدنم نبود یه لحظه گریه کنان فریاد زدم: «بابا من ایرانیم، رحم کنید.»
یه پیر مرد با لهجه عربی گفت: «آی بی پدر، ایرانی ام بلدی؟ جوانها این منافق را بیشتر بزنید»
ديگر لشم را نجات دادند و اینجا آوردند. حالا هم که حال و روز من را می بینید.»

پرستار آمد تو و با اخم و تخم گفت: «چه خبره؟ آمده اید عیادت یا هرهر کردن. ملاقات تمامه. برید بیرون!»
خواستیم با عزیز خداحافظی کنیم که ناگهان یه نفر با لباس بیمارستان پرید تو و نعره زد: «عراقی مزدور، می کشمت!»
عزیز ضجّه زد: «یا امام حسین!. بچه ها خودشه. جان مادرتان مرا از اینجا نجات دهید!»
*به نقل از کتاب رفاقت به سبک تانک – داود اميريان

+  نوشته شده در  ۱۳۸۹/۰۸/۱۷ساعت   توسط علی وطن خواه   | 

 هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد…

پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت. ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت : بهلول، چه می سازی؟

بهلول با لحنی جدی گفت: بهشت می سازم.

همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت: آن را می فروشی؟!

بهلول گفت : می فروشم.

- قیمت آن چند دینار است؟

- صد دینار.

زبیده خاتون گفت : من آن را می خرم.

بهلول صد دینار را گرفت و گفت : این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.

زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.

بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.

زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت : این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای !!!

وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.

صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد.

وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت : یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش!

بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت : به تو نمی فروشم !!!

هارون گفت : اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.

بهلول گفت : اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم!!!

هارون ناراحت شد و پرسید : چرا؟

بهلول گفت : زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم!

سخن روز : مانند علما بنویس و مانند توده مردم حرف بزن. (ضرب‌المثل هندی)

+  نوشته شده در  ۱۳۸۹/۰۸/۱۱ساعت   توسط علی وطن خواه   | 

حکایت میمه ی مورچه خورت!!

جناب آقای معینیان نویسنده و محقق محترم کتاب " میمه شهری ناشناخته در حاشیه کویر " درباره تاریخ منطقه میمه اینگونه می نویسد:

سرگذشت اقوام اولیه منطقه میمه از زمانی آغاز می گردد که آدمیان نخستین هنوز در اشکفت ها بسر می بردند و از نمونه این زیستگاهها در منطقه و سرزمین میمه می توان اشکفت های گوناگونی  را برشمرد. مثلا اشکفت حمبه که در فاصله 15 کیلومتری شمال شهر میمه قرار دارد .  این اشکفت دارای دهانه ای فراخ و دهلیزی بزرگ است که کف آن پر از خاک و خاکستر است ، خاکبرداری از این دهلیز در سال گذشته توسط دکتر مهریار نشانه هایی از زندگی آدمیان نخستین در این اشکفت را آشکار ساخت.

البته ذکر تاریخچه منطقه درحوصله درد دل من نیست و تنها شما را برای اطلاع بیشتر از تاریخچه به منابع ذیل ارجاع می دهم

آثار فعالیت انسانی در زمان مادها در منطقه میمه   

وقایع تاریخی میمه - فتنه افغان ها -قسمت اول

وقایع تاریخی میمه - فتنه افغان ها - قسمت دوم   

وقایع تاریخی میمه - واقعه کشف حجاب  (1)   

وقایع تاریخی میمه - واقعه کشف حجاب  (2) 

وقایع تاریخی میمه - واقعه کشف حجاب  (3)  

وقایع تاریخی میمه - جنگ جعفرخان زندیه - قسمت اول 

وقایع تاربخی میمه - جنگ جعفرخان زندیه - قسمت دوم  

وقایع تاریخی میمه - قحطی سال 1299 در منطقه میمه

آشنایی با منطقه تاریخی تخت محمد جعفر - قسمت اول

آشنایی با منطقه تاریخی تخت محمد جعفر - قسمت دوم

آشنایی با منطقه تاریخی تخت محمد جعفر - قسمت سوم و پایانی

 وقایع تاریخی میمه - جنگ ورکان 

اما سرانجام میمه به کجا خواهد رسید؟؟

                                              

سرزمین من با پیشینه تاریخی و فرهنگی بیش از هزارسال  امروز دچار فقر اقتصادی  وبحرانی به نام بی هویتی شده است.

 

 

روزی برای انجام کاری به اداره ثبت و احوال مراجعه کردم(تهران) . متصدی از من پرسید متولد کجاهستید؟ گفتم: برخوار و میمه . وی گفت: برخو ارومیه کجاست؟ !!  توضیح دادم که جریان چیست اما مساله جالب اینکه بعد از کندوکاو در رایانه خود گفت: چنین جایی نداریم البته شاهین شهر و میمه داریم !! به راستی چرا میمه اینگونه پیوست شناسنامه مناطق دیگر شده است؟

البته این مساله به بررسی دقیق و اساسی نیاز دارد اما انچه مسلم است اینکه خیلی از دوستان گناه را به گردن برخی مسئولان بی کفایت می اندازند و  برخی هم  پولداری و کیاست مقامات شهرهای مجاور را علت می پندارند. اما به نظر من که چندین سال است همین مساله را به اتفاق دوستان  پیگیری می کنم (چرااینگونه شد؟؟) متاسفانه مردم سرزمین من ضعف های عمده ای دارند که در این روند به شدت تاثیر داشته است:

۱- متحد نیستند  وهمبستگی میان مردم و مسئولان محلی اصلا وجود ندارد .

۲-  متاسفانه برخی مسئولان محلی دلسوز نیستند (شاید این خصیصه  به خاطر حمایت نشدن از سوی مردم باشد)

۳- برخی مسئولان محلی فکر می کنند عقل کل هستند و بسیار خودمحورانه کار می کنند و هر وقت هم نتیجه ای نمی گیرند ، به حاشیه پردازی روی می آورند و این و آن را متهم می کنند تااصل مساله پاک شود!!

۴- مسئولان محلی و خود مردم اصلا دوست ندارند امور مدیریتی و اجرایی شهر به نسل جوان نواندیش خود منطقه  واگذار شود. (اصلا اطمینان ندارند) .نتیجه هم این شده که کار و امورات اکثر اداره ها به جوانان برومند شهرهای دیگر واگذار شده است !! بهتر بگویم غریب پروری ذات ما میمه ای هاست!!

ختم کلام

دوستان ، هرگاه توانستیم این ویژگی ها را از جامعه خود بزداییم،  قطعا شهری تاثیرگذار در استان هم خواهیم داشت در غیر این صورت،  خیلی زود شناسنامه میمه بازهم  تغییر خواهد کرد.

میمه ی مورچه خورت یا مورچه خورت و میمه!

+  نوشته شده در  ۱۳۸۹/۰۸/۰۶ساعت   توسط علی وطن خواه   |